X
تبلیغات
رایتل
آرشیو
چهارشنبه 17 اسفند 1384
قول دادم که گریه نکنم!

   دارم البوم عکسها را تماشا می کنم. دیگر فقط آنجا می توانم سراغش را بگیرم! در زندگی هر کس تاریخهایی وجود دارد که هیچوقت فراموش نمی شوند, یا حداقل تا مدتی در ذهنمان باقی می مانند. وقتی همه چیزهایی را که پارسال همین موقع اتفاق افتاد, مرور می کنم خیلی ناراحت می شوم. بیمار شدن مادر بزرگ و بی خبر بودن ما و همه چیزهای دیگر!  

   مادر بزرگها و پدربزرگها کسانی هستند که هیچکس نمی تواند جایشان را در زندگی پر کند. همیشه صبورند. عشقشان بی قید و شرط است! محدوده و پایان ندارد. چقدر دلم می خواهد سر روی دامنش بگذارم و گریه کنم تا آرام شوم. دلم خوش بود سالی یک بار می دیدمش و اینکه صدایش را تلفنی می شنیدم. نوه سوگلی اش بودم, بعدها به من می گفت "نوه راه دوری"! می گفت تا زمانی که مادر نشدی نمی توانی درک کنی یک مادر چقدر فرزندش را دوست دارد و دوری فرزند و نوه ها چقدر برایش سنگین است! به او می گفتم که هنوز مادر نشدم ولی دوری شما هم همانقدر برایم سخت است! چه تکیه گاه عاطفی محکمی را از دست دادم!

    دلم برای دعاهایش تنگ شده! هیچکس مثل او دعا نمی کرد! آنطور که دلمان می خواست دعا می کرد. هرچه خدا بخواهد و تا صلاح چه باشد و اینها نمی گفت. گاهی مادر با موضوع دعاهایش موافق نبود ولی او برای خوشحال کردن ما همان چیزی را از خدا می خواست که ما می گفتیم :) چه دنیایی بود! وقتی صحبت می کرد صدایش آرامش عمیقی داشت. آرامشی که با عشقش به ما منعکس می شد, همان عشقی که قید و شرط نداشت! همه وجودش دوست داشتن بود و همین او را اینچنین بی نظیر می کرد.

                                                     Candle                

                                 "یاد آر ز شمع مرده یاد آر    اختر به سحر شمرده یادآر"                        

   خانه مادربزرگ یک منطقه ممنوعه داشت. جایی که عکسها و قابهای قدیمی را نگه می داشت. جایی که ما بچه ها حق ورود به آنجا را نداشتیم. آینه شمعدان نقره ای و شمعدانهای بلوری سنگین که او را به خاطرات قدیمی اش متصل می کردند. و ما روزی صد بار وسوسه می شدیم که از نزدیک آینه را ببینیم و برای بلند کردن گلدانهای شیشه ای جلوتر برویم. وقتی گلدان قدیمی اش را شکستم, هیچ نگفت! هیچ شکایتی نکرد. فقط تاکید کرد که دیگر... ولی خوب می دیدم که غم کهنه ای بر چهره اش نشست. قول دادم که دیگر...

   حیاط خانه اش, بهشت گمشده من بود. درختان نارنج, نارنگی, خرمالو و گیلاس سر به روی شانه هم فصلها را می گذراندند. انگار آنها هم با ما قد می کشیدند و بزرگ می شدند. گلهای شمعدانی و حسن یوسف و یاس! و رزهای وحشی! اردیبهشت که می شد, عطر بهار نارنج همه جا را پر می کرد. بوی گل می پیچید و زندگی بوی خدا می داد. تا قبل از دبستان و کمی بعد از آن هیچ عیدی نبود که همه منزل او نباشیم. خانه اش برای همه ما مرکزیت داشت و چه دنیایی بود برای ما بچه ها! آنجا به پشتگرمی مادر بزرگ, آزادی بی حد و حصر داشتیم, آزادی که هیچ بزرگتری نمی توانست از ما بگیرد! 

                                               Green light

   درخت نارنج همیشه جایگاه امنی بود, که کبوتر روی شاخه هایش لانه می ساخت. لانه کبوتر در بین انبوه شاخه ها و تیغهای بلند قرار داشت و ما که دلمان می خواست جوجه کبوتر را زودتر ببینیم, تا وقتی کوچک است! تا وقتی پرهایش کرکی ست, فقط ببینیم همین! دور درخت جمع شدیم که تصمیم بگیریم چه کسی بالا برود! ... نمی دانم چه شد که پسرها شیرم کردند و تصمیم گرفتم بالا بروم. با همان لباسی که باید شب برای مهمانی می پوشیدم, بالا رفتم و بالا رفتن همیشه آسانتر ست. از لای شاخه های متراکم گذشتم تا بالاخره توی لانه را دیدم. خدای من!  یک جوجه کوچک قهوه ای تیره رنگ! توی ذهنم آن را با رنگ پرهای مادرش مقایسه می کردم و یاد داستان جوجه اردک زشت افتادم! از پایین همه می پرسیدند: "خب بگو چی می بینی" و من تا دست بردم که جوجه را بگیرم, مادربزرگ از ترس فریاد زد و زیر پایم خالی شد... زیر پایم آزاد بود ولی دستم لای شاخه ها گیر کرده بود و از بازو آویزان بودم. آنروز خوب فهمیدم که تیغهای نارنج برای چیست! خوب حس کردم و هیچوقت فراموش نمی کنم. چند لحظه بیشتر طول نکشید ولی بین زمین و آسمان معلق بودم و نمی دانستم  به بزرگترها چه جوابی بدهم! چند لحظه بیشتر طول نکشید که مادربزرگ دوید و زیر پایم را گرفت و به سختی دستم آزاد شد. 

-"میدونی کار خطرناکی کردی؟... لباستو ببین!"

-"می دونم! به مادر نمی گی!"

-"نمی گم ولی لباست چی؟"

  او به من گفت اگر به جوجه دست می زدم, مادرش دیگر به او غذا نمی داد چون بوی پرهایش عوض می شد. گفتم که فقط می خواستم آن را ببینم.  

او قول داد, من هم قول دادم که دیگر...               

   شب عید در شیراز مرسوم بود که سمنو نذری می پختند و تا صبح آماده می کردند. جالب اینکه همه شیرینی سمنو از جوانه گندم بود و هیچ قند و شکری به آن اضافه نمی کردند! چقدر دلمان می خواست قبل از تحویل سال همه سمنوها را بخوریم٬ مزه اش از عیدی گرفتن بهتر بود... لهجه عامیانه شیرازیها طوریست که به آخر کلمات "و " اضافه می کنند (نشان مفعولی). جالب اینکه به سمنو که خودش "و " دارد می گویند "سمنی"! یادش به خیر!                                                      

                                                                 ............................

   امسال او در کنار ما نیست! قول داده بودم زود...اما او نمی توانست بیشتر صبر کند تا نوه راه دوری اش برای دیدنش برود! برای مراسمش همه شیراز هستند. من هم اینجا حضورش را حس می کنم. مزارها و سنگها را باور ندارم٬ یادش را در قلبم و در ذهنم زنده نگه می دارم. هنوز از او می خواهم که برایم دعا کند. هیچوقت دوست نداشت اشکم را ببیند. قول دادم که گریه نکنم.    

   خدایا! می دانم که هنوز بهار نشده و موقع سال نو نیست, ولی می خواهم همین الان "یا مقلب القلوب" را بخوانم.     

                                                                                                                                  Mar.08/06                


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 188787

Powered by BlogSky.com

khodaei

عناوین آخرین یادداشت ها